|
سلام....
دو روزه داره بارون میباره شاید هم ۳ روز نمیدونم! زمان از دستم رفته...چه روز بدی بود امروز...از جمعه هایی که باید برم دانشگاه کلاس دارم...اونم تا ساعت ۶ عصر....وقتی برگشتم به معنای واقعی کلمه جنازه بودم...و اینکه به تازگی یعنی چند شی در اوج بیداری های شبانه ام فهمیدم مرمت ابنیه رو می افتیم...هم من و هم ندا...بیچاره استاد نمیدونه ما حتی یه برداشت درست حسابی هم نکردیم...بابت دروغ هایی که موقع کرکسیون نثار استاد میکنم از خودم خجالت میکشم...اما به من چه ؟قطعا یه زیربنای بزرگ رو دو تا دختر به تنهایی نمیتونن برداشت کنن!استرس مزخرف فصل امتحانا یه طرف خل و چل شدن منم یه طرفه دیگه...خواب شب از سرم پریده....هر شب تا ۳-۴ دارم سرم رو میکوبم به بالش که اینقدر فکر نکنم....هر شب به اندازه چندین ساعت دارم با تو صحبت میکنم....روانی شدم....و بعد نمیفهمم کی خوابم میبره...اما فکر نکن اینارو میگم که دارم واست میمیرم....نه بر عکس....من فقط دلم میسوزه که چرا نباید خیلی از حرفهایی که باید میگفتم نگفتم....شکایت من از وجوده احمقانه خودمه نه تنها در مقابل تو بلکه در مقابل همه....بارون میاد...کاشکی تا همیشه بباره...نه به خاطر اینکه من و یاد تو میندازه...واسه اینکه خورشید دیگه طلوع نکنه....هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی خودم نقش یه احمق شکست خورده رو بازی کنم...همیشه در این شرایط واسه بقیه چه سخنرانی هایی میکردم....که با عقلت فکر کن....بدجوری احساس میکنم عروسک شدم....اگه درسی رو بیافتم با دستای خودم خفه ات میکنم...میدونی که چه قدر واسم مهمه...اما مثل روز واسم روشنه که یه روز میای میگی ببخشید...متاسفم....واسه خودم و تو ..واسه اونی که میگفت مطمئن باش میتونی به من تکیه کنی...روی هر چی مرده سفید....هم تو و هم اوون ترسویی که لنگه خودمه...اما مشکلش ترسو بودنشه که....چی بگم شانس من از روز ازل بی ریخت بود.....
ما ز یاران چشم یاری داشتیم...
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم....
برمیگردی میدونم....اما دیگه خیلی دیره....
آدمک نقره ای
|