تبليغاتX
حرف های یک آدمک نقره ای
حرف های یک آدمک نقره ای
 
       

سلام....

بهار داره میاد و از بس به ندا گفتم احساس میکنم امسال خبرهایی ندا هم میگه شاید.اما حالا که تیک تیک ساعت داره داره تموم میشه.حالا که امسال داره میره و حالا که داره یه تحول جدید شروع میشه دست و دلم داره میلرزهو عجیب دلم داره شور میزنه.کاش هیچ وقت عید نبود.حوصله مرور هیچ روزی رو ندارم.حوصله ندارم حرف های هیچ آدمی نه حوصله هیچ شروع دیگه ای!حتی دیگه حوصله این ترم جدید و ندارم و هرچی ندا میگه این پروژه ها رو چه کار کنیم من انگار تو خوابم.خدای من آره انگار تو خوابم.دارم سعی میکنم بعضی چیزها رو باور کنم اما این سعی بی نتیجه فقط داره داغونم میکنه.و دارم کم کم میفهمم تحلیل میرم.امروز ندا گفت به سجاد گفتم تو تا حالا تو رویاهات زندگی کردی؟و بالاخره با این حرفش بعد از یک سال اشک منو دید.شوکه شده بود باورش نمیشد.آره ندا توی رویاهاش زندگی میکنه و من....من هر شب هنوزم که هنوز توی رویاهای خودمم...رویاهایی که وقتی به خودم میام بیشتر منو از همه متنفر میکنه!به درک!یه مدت پیش به ندا گفتم بیچاره تو عاشق سجاد شدی گفت نه!و امروز اقرارکرد.من واسش میترسم.میدونم حرف های من ربطی به احساس اون نداره فقط خدا کنه ندا اونی نشه که من الان شدم.گرچه ندا شسطونه اما اونم احساساتیه بهتر بگم یه احساساتیه احمق مثل خودم.اما با همه این حرف ها بهش گفتم پس اقلا سعی کن به نسبت زمانی که باهاشی وابسته باشی نه بیشتر.میدونم که این حرف ها بی فایده است.یه مدت بود فکر میکردم اینجا چی بنویسم.واقعا چی بنویسم!بعضی پستهای اینجا خودمو بیشتر از همه اذیت میکنه!نمیدونم چند تا شوک واسه امسال من کافی بود.اما خدایا ۳تا شوک بزرگ.حق دارم گیج باشم!حق دارم مثل شبگردا مات بمونم.امسال چیزهایی دیدم حرف هایی شنیدم و دیوارهایی رو سرم خراب کردن که هنوز هر چی فکی میکنم نمیفهمم از کجا خوردم.نه میتونم بفهممش نه میتونم بهش فکر نکنم.سال داره تموم میشه من هنوز خسته ام!ساختن زندگی جدید مسخره است.این روزها حتی از دیدن شیفتگی و علاقه بقیه بیشتر از خودم بدم میاد.این روزها با هر پیشنهادی مثل دیونه ها میشم و میخوام همه رو بکشم.آره فکر میکنم دین من نسبت به عشق خیلی بیشتر از این حرفهاست. و این روزها در عین گرم بودن چه سرن!میدونستم زنگ میزنی....پیش بینی کرده بودم.و شاید شنیدن صدای گریه تو باید منو آروم میکرد.آره کرد چون تشنه انتقام بودم . اما الان فکر میکنم ما هر دومون بدبختیم.آره بدبختیم.من فکر میکردم فقط تو بدی.فکر میکردم انتقام گرفتن از تو منو آروم میکنه اما یادم نبود انتقام گرفتن از تو خودمو بیشتر داغون میکنه.شاید فکر نمیکردم کسی به بدی تو باشه.اما دیدم نه هست.و شاید حرف هایی که تو نگفتی یکی دیگه پیدا شد که بخواد بگه.یکی که فکر میکردم شاید اونو همونی که هست میشناسم.هر چند تو رو نشناختم .هرچند تو دروغی بیش نبودی.تازه فهمیدم باید قیمت انتخاب احمقانه تو رو به دنیا پس بدم.فهمیدم فداکاری من واسه داشتن تو پلهای پشت سرمو آنچنان خراب کرده که خیلیها تا آخر عمر هم حاضر نیستن منو ببخشن.فهمیدم با تو بودن حتی انسان بودن منو هم زید سوال برده واسه خیلی ها.بیا ببین.ببین چی ساختی.کاش هیچ وقت نمیومدی.کاش هیچ وقت دلم این قدر پر نبود.من که دل نداشتم.دل چیه.من فقط یه عروسک بودم که هر کی هر وقت خواست باهاش بازی کنه.خدایاااااااااااااا چرا من باید اینا رو ببخشم؟چرا که نشون بدم هنوز آدمم؟نه نیستم.همه گناهاشو به پام بنویس.دل من دیگه جایی واسه بخشیدن و دوست داشتن نداره.دل من دیگه هیچی نیست.هیچی.....حتی چشمام هم کوره دیگه هیچکسی رو نمیبینه!و این عمر بیهوده...چند سال...چند روز؟باید برم.....باید از اینجا برم.....فقط یکسال دیگه.....اگه نرم دیوونه میشم....خدا رو شکر که حداقل همه چیز واسه رفتنم جوره.فرار یا هر چیز...نمیدونم میتونم این یکسال تحمل کنم یا نه؟این روزها دیگه فهمیدم زنده موندن چه سخته!خوبه که مطمئنم اینارو میخونی!راستی همه شماره تلفن ها و موبایلها پریدن.خدا اینجاشو کمک کرد.خوشحالم که دیگه دستت بهم نمیرسه....منتظرم کارم باهات تموم بشه تا ایرانسل رو هم نابودش کنم.....نمیخوام که کار به جایی که نباید بکشه....صبر من کمه تو میدونی....به فاطمه خانوم گفتم بهت بگه یه زنگ به من بزنی!گفته یا نه نمیدونم.خوب میدونی واسه چی کارت دارم نه؟تمومش کن !من دلم نمیخواد بیشتر از این چیزی کش پیدا کنه!بعدش دیگه منو هیچ وقت نمیبینی!راستی قول میدم دیگه چیزی هم راجع به تو ننویسم!دوست ندارم مجبورم کنی کارهایی رو که نکردم انجام بدم!

                

سلام....

            

همین روزها جشن بزرگی به پا میکنم......به زوری زود....و وقتی خواهم یافت برای نوشتن آنچه باید نوشته شود.....و حسرتی که باید به زودی از دل برود!......و خواهم خواند......

ما نوشتيم و گريستيم

ما خنده كنان به رقص بر خاستيم

ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

 

كسي را پرواي ما نبود.

در دور دست مردي را به دار آويختند :

كسي به تماشا سر برنداشت

 

ما نشستيم و گريستيم

ما با فريادي

از قالب خود بر آمديم .

                                                                 شاملو

 

                                                                   آدمک نقره ای

 

سلام.....

نمیدونم....از روز و شب....نمیدونم از ماه و هفته...نمیدونم از لحظه هایی که مثل یک عمر میگذره....هنوز نفهمیدم فلسفه گذشتن روزهای خوب و ماندگاری روزهای بد چیه؟تا حالا خیلی اتفاق افتاده بود که بین آسمون و زمین معلق باشم....اما اینکه معنی هیچ چیزی و نفهمم تجربه اوله....تجربه تلخی که خودم هم نمیدونم مجازات کدوم گناهه؟.....حتی از نوشتن این اراجیف هم خسته ام....پس چرا مینویسم؟به کدوم امید مرده دلخوشم؟تکلیفی که با خودم هم روشن نیست....شاید خودم هم به خودم دروغ میگم.....دیروز عاشورا بود و من تمام این چند روز فکر میکردم امسال دیگه کجایی؟امسال وقتی با خودت خلوت میکنی به چی فکر میکنی؟امسال احساس گناه نداری؟امسال .......زندگی واسه من رنگ بیرنگی گرفته نمیگم سیاهه نه نیست....اما بی رنگه....و بزرگترین مشکل اینه که فکر نمی کردم به این شرایط برسم.....دور شدن از مردم آرزوی من بود....و تنهایی منتهای رویاهام بود...اما نمیخواستم توی جمع تنها باشم.....نمیخواستم.....نمیخواستم نفهمم چه جوری روزهای جوونی ام تموم شد.....نمی خواستم به جایی برسم که فکر کنم واسه همه چیز دیره....ما آدم ها با انتخاب هامون زندگی میکنیم اما  امان از اون روزی که انتخاب غلط باشه....خدایا کمک کن دورتر شم از این اوهام رقت بار.....

     

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 

                                                                                         آدمک نقره ای

سلام.....

 

2روزه فقط خوابيدم....چه بد گذشت....واقعا ديگه از اين سرماخوردگي هاي لعنتي ديوانه شدم.....خسته شدم....از سرما....لعنتي دست از سرم بر نميداره.....عقب افتادن امتحان ها فايده اي به حال من نداشت....نميتونم درس بخونم....همه دارن خودكشي ميكنن من خوابم.....بدتر اعصابم به هم ريخته.....شايد هم بد نيست....چون اگر امتحان داشتم همه شو مي افتدم....از اين روزهاي امتحان متنفرم.....اين رخوت بيشتر باعث ميشه دچار ماليخوليا بشم....و مجبور باشم چيزهايي رو به ياد بيارم كه دارم ازش فرار ميكنم.....كابوس حرف هاي تو كه يه روزي برام شيرين تر از رويا بود.....نه ديگه از چت هم متنفرم....خودم كه ميدونم اونجا بودم كه شايد بياي و حرفهايي كه تو دلم مونده بود رو بگم...اما تو ميدوني من كجا منظرتم پس نمياي.....از من ميترسي يا خجالت ميكشي؟ فرقي نداره...نيومدنت چيزي روحل نميكنه.....بند زدنه چيني دل من فايده نداره....ميدونم تو اين كاره نيستي....خسته شدم....از تو...از خودم....از اين روزها و شبها....از حرفات كه همه رو روي يخ نوشته بودي و اين انتخاب من بود....تو انتخابي بودي كه من و سر شكسته كردي....فقط موندم چه جوري به اين همه فضول بگم كه چي شده...موندم كه چرا دارم به همه دروغ ميگم و هركي حالتو ميپرسه ميگم خوبي.....له كردن من تا كي؟كاشكي تموم بشه اين كابوس لعنتي....كاش بياي سايه تو جمع كني و ببري از زندگيم....نميدونم از تو متنفرم يا از خودم...فكر كنم بيشتر از خودم متنفرم....

 

يادمه يه روز بهت گفتم:

بي تو ميميرم و نيستي

تو كجايي...تو كجايي...كه ببيني؟

مي شكنم بي تو نيستي.....

به سراغم نميايي كه ببيني....

 

                                                                                          ادمك نقره اي

 سلام....

كي ميگه برف و سرما بده؟نه خير! بد كه نيست هيچي خيلي هم خوبه مخصوصا وقتي باعث بشه استاد سه پيچ ما نياد...خدا خير بده برف و سرمت رو كه دل ملت بدبختي رو شاد كرد...در حاليكه ما قشر مصيبت زده شنبه هم تحويل پروژه پايان ترم داريم......اونم چه درسي!مرمت ابنيه!فكر كنم من و ندا الان دقيقا مثل پاستيل كشي شيبابا كش اومديم....حالا خوبه نصفه پروژه ما داره انتزاعي بسته ميشه.... به نظر خودم اينقدر عدد و رقم رو در و ديوارش نوشتم كه فقط اگر استاد نسبتي با هركول پوئارو داشته باشه ميفهمه سركاره....اما اينقدر شانس من كج و كوله است كه ميترسم پسر خا له اش باشه.....و چه قدر خوابم مياد.....و چه قدر خسته ام و اصلا به روم نميارم كه يكشنبه دو تا متحان دارم و دست به سياه و سفيد اش نزدم.....كلا خجسته شدم اينگار.....و دلم گرفته خيلي....خيلي .....خيلي....امتحان ميا ن ترم سازه ام بد نبود و جالبتر اينكه همه توي مسئله ميمونن من مسئله ها رو حل ميكنم تو تعريف ها ميمونم.....احساس ميكنم آلزايمر گرفتم....چه قدر حافظه و تمركزم ضعيف شده.....حالا تا ببينم پايان ترمش چي بشه!يادم اومد كه توي جزوه سازه ام بالاي پديده خزش ندا يه بيت شعر نوشته بود....شعري كه من 2 ساعت تمام قيد درس خوندن و زدم و فقط فكر كردم يه روزي حرف تو بود يادته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مردن آن نيست كه در خاك سياه دفن شوم.....

مردن آن است كه از خاطر تو با همه خاطره ها محو شوم..............

 

حيف!!!!!!!!!!!!!!!!

 

  

                                                                                 آدمك نقره ای

سلام....

دو روزه داره بارون میباره شاید هم ۳ روز نمیدونم! زمان از دستم رفته...چه روز بدی بود امروز...از جمعه هایی که باید برم دانشگاه کلاس دارم...اونم تا ساعت ۶ عصر....وقتی برگشتم به معنای واقعی کلمه جنازه بودم...و اینکه به تازگی یعنی چند شی در اوج بیداری های شبانه ام فهمیدم مرمت ابنیه رو می افتیم...هم من و هم ندا...بیچاره استاد نمیدونه ما حتی یه برداشت درست حسابی هم نکردیم...بابت دروغ هایی که موقع کرکسیون نثار استاد میکنم از خودم خجالت میکشم...اما به من چه ؟قطعا یه زیربنای بزرگ رو دو تا دختر به تنهایی نمیتونن برداشت کنن!استرس مزخرف فصل امتحانا یه طرف خل و چل شدن منم یه طرفه دیگه...خواب شب از سرم پریده....هر شب تا ۳-۴ دارم سرم رو میکوبم به بالش که اینقدر فکر نکنم....هر شب به اندازه چندین ساعت دارم با تو صحبت میکنم....روانی شدم....و بعد نمیفهمم کی خوابم میبره...اما فکر نکن اینارو میگم که دارم واست میمیرم....نه بر عکس....من فقط دلم میسوزه که چرا نباید خیلی از حرفهایی که باید میگفتم نگفتم....شکایت من از وجوده احمقانه خودمه نه تنها در مقابل تو بلکه در مقابل همه....بارون میاد...کاشکی تا همیشه بباره...نه به خاطر اینکه من و یاد تو میندازه...واسه اینکه خورشید دیگه طلوع نکنه....هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی خودم نقش یه احمق شکست خورده رو بازی کنم...همیشه در این شرایط واسه بقیه چه سخنرانی هایی میکردم....که با عقلت فکر کن....بدجوری احساس میکنم عروسک شدم....اگه درسی رو بیافتم با دستای خودم خفه ات میکنم...میدونی که چه قدر واسم مهمه...اما مثل روز واسم روشنه که یه روز میای میگی ببخشید...متاسفم....واسه خودم و تو ..واسه اونی که میگفت مطمئن باش میتونی به من تکیه کنی...روی هر چی مرده سفید....هم تو و هم اوون ترسویی که لنگه خودمه...اما مشکلش ترسو بودنشه که....چی بگم شانس من از روز ازل بی ریخت بود.....

ما ز یاران چشم یاری داشتیم...

خود غلط بود آنچه میپنداشتیم....

برمیگردی میدونم....اما دیگه خیلی دیره....

 

                                                                                    آدمک نقره ای

سلام...

ندا اومد....با اينكه از اول خداييش فقط نشستيم پاي پروژه اما جز بستن يه پلان نصف و نيمه به جايي نرسيديم....چه بده آدم زحمت بكشه اما نتيجه مطلوب به دست نياره....خلاصه اينكه فقط خسته شديم...يه نيم ساعت وقت كرديم با هم عكس ببينيم....و من عكس هاي 2 سال پيش رو نشونش دادم....دقدقا 2نا شاخ رو سر ندا در اومده بود....تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم.....عكس هاي اردوي شمال و شيرازو ابيانه رو نشونش دادم....ندا جدا باور نكرد كه عكس هاي منه!!!!!!!!جالبه....گفت:چرا اينقدر عوض شدي؟؟؟؟؟؟؟؟يعني من عوض شدم؟گفت:برو خودت و بكش....كه جدا پير شدي....!خوب خوبه!چشم و دلم روشن....اينم تحويل اون آدمهايي كه ميگن من عين خيالم هم نيست....از بس جلوي چشمشون بودم ....عادي شدم ديگه.....نه خوب چون حرف هامو به هيچكسي نميگم ...فكر ميكنن سرخوشم....ندا گفت من تا حالا فكر نميكردم تو اصلا واست چيزي مهم باشه.....كجاست اون كه ميگفت قلبه من از سنگه.....امروز سر يه مسخره بازي با گوشي ندا سر به سر سجاد گذاشتم....از ترس مرد بيچاره....نميدونم دقثقا بعدش به ندا گفت گرچه ندا كه چيزي به من نگفت اما سجاد فكر كرد من گوشي ندا رو بي اجازه برداشتم...اينم نتيجه شوخي با كودكان....اشتباه كردم...اصلا حوصله دردسر ندارم....دلم نميخواد تو رابطه كسي دخالتي داشته باشم اونم من كه كميته خودم لنگ ميزنه.....بازم يه كاري كردم و بازم پشيمون شدم....شوخي هم به من نيومده...اميدوارم كودك خردسال فكره بدي نكنه ...الان زنگ زدم به ندا ..استاد به جاي كركسيون سي پي ام ما داره تو دانشگاه پخشش ميكنه...مثلا من كلي با ندا برنامه ريختيم كه كسي كاره ما رو نبينه كه بچه ها كار كامل نبندن كه پروژه ما ماكزيمم بشه....آخه بدجنسي هم به من نيومده!!!!!!!!!!!!!!دارم فكر ميكنم كاشكي يكي بود كه پروژه مرمت ما رو مي بست....به پول دادنش مي ارزه....اي خداااااااااا اين ترم كي تموم ميشه...رواني شدم.....

شب سردي است، و من افسرده

راه دوري است، و پايي خسته

تيرگي هست و چراغي مرده

 

                                                                             آدمک نقره ای

سلام....

فردا مهمون دارم....ندا قرار بياد خونمون...به همين مناسبت همه رو محترمانه از خونه بيرون كردم...كه مثلا فردا راحت باشيم....اصلا هم فكر نميكنم قراره همون پروژه مرمت كذايي رو ببنديم....خيلي راحت امروز به خودم مرخصي دادم....به جاش ندا سي پي ام رو برد پيش استاد كركسيون كنه...كه طبق آخرين اخبار واصله فك استاد افتاده....بايد هم مي افتاد 3روز پدرم در اومده بود....حالا ندا اس ام اس داده كه يه آب نخود مهمونشم.....همين؟ اي بابا....اي نداي خسيس....فكر ميكنم هدي از مسافرت برگشته...سرخوش بوده و هست....اوه اوه راستي يه خبري ازت شنيدم...تا چند دقيقه داشتم مي خنديدم....نه خوشم اومد...پيشرفت كردي....حيف كه دارم سعي ميكنم مثل خيلي از آدمها ناديده ات بگيرم وگرنه چه قدر با مزه بود كه.....حالا بي خيال....

شانس در هر خونه رو فقط يه بار ميزنه!

                                                                                                             آدمك نقره اي

سلام...

تا الان خواب بودم....سرد بود...ساعت 6 كه بيدار شدم.....از خونه كه زدم بيرون قنديل بستم....بعد از كلاس نهج البلاغه رفتيم سراغ استاد واسه كركسيون كه اونم چون فقط منو ميشناخت بابت نماي ناقص ندا من و شست....البته حق داشت....من هم شنيدم و دم نزدم تا از اين به بعد خودم بالاي سر پروژه باشم...اما بابا مگه من كاراگاه گجتم؟ چند تا دست دارم آخه؟چه توقعا از آدم دارن؟همين الان كه دارم اين خزعولات رو مينويسم كلي بدبختي دارم....اما به جاش داره بارون ميزنه....اين زمستون حتي بارون هم با من قهر كرده.....وقتي بيرونم بارون نمي ياد....اينم از شانس قشنگ من...اما بد هم نیست بارون عجیب منو یاد تو میندازه .......امروز مريم زنگ زد.....يه چيزهايي گفت كه من دقيقا فكر كردم باز هم خدايا شكرت كه هرچي به من ندادي اقلا هر كي اومد تو زندگيم آدم سالمي بود...حالا مريم چه جوري اين مسائل و حرف هاي دوستش رو تحمل ميكنه من يكي در عجبم سخت!اااااا راستي ميخواستم بگم از اوون جا كه پسورده آيديت رو داشتم بازش كردم و همه آيدي هاي خودمو پاك كردم....گرچه حقم از اين حرفا بيشتره اما تصميم ندارم زندگي كسي رو به خاطر انتخاب غلط خودم به هم بريزم بعد از اين 3 ماه الان ديگه كم كم دارم به اين نتيجه ميرسم كه بهتر كه تموم شد....مهم نيست....ديگه خيلي چيزها مهم نيست....فكر نكن مثلا الان خودت و پنهان كردي...پيدا كردن تو كاري نداره...كار يك ساعت...اما من ميخوام تو واسه ابد پنهون بموني....خيلي ها قدر عشق و نميدونن اما من نميدونم چرا هر كسي كه من بهش ميگم يا علي .......بيخيال....

چشمها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد

                                                                                  آدمك نقره اي

سلام....

سرما خوردگي دست از سرم بر نميداره....اين دفعه 4 ...هر ماه يه بار ...يعني چي؟....از امتحان دادن متنفرم...آخه كي هفته آخر ترم تازه امتحان ميان ترم ميده؟....چه قدر دلم واسه بچگي تنگ شده....اما اگه اين درسها نباشه با چي سرم و گرم كنم....خسته شدم...هنوز امتحان ها شروع نشده من خسته ام...خدا آخر و عاقبتش رو به خير كنه....يه كم از ندا ناراحتم...چي ميگم...من از همه دنيا ناراحتم....هدي هم خوش به حالش.....از مريم خيلي وقته خبر ندارم...اما به نظرم يكي مثل هدي يا مريم خيلي از من خوشبخت ترند...گرچه همه چيز نسبيه....زندگي كه دچار ركود شده و بحراني كه گذشته....تنهايي به كاملترين معناي ممكنش واسم ترجمه شده....دلم واسه خودم مي سوزه...

     آدمك نقره اي

از این شلوغی بی حاصل چی میمونه؟

 

                                                                                                        آدمک نقره ای


شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

سهراب


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

پیوندها
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ